جناب عزراییل
من از همه مشتاقترم برای رفتن
آنهایی که میبری ، چشم امیدِ هزاران نفرند
اما
من نَه
بعد اذان صبح،مادرم رنگ پریده بود
مادربزرگِ مهربانی ها چشمش را برای ابد
بست
تنها تکیه گاه مادرم و.....
زمستانِ برفی سیاه
داداشی ، تو هم دی رفتی
همه عزیزانمون هم دی ماهی شدن
حالا بعد پاییز، زمستان هم قشنگ نیست
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان