
وقتی خدا برنامه داره برات چیدمانشو چیده و تو بیخبری و نق میزنی بهت میخنده اتفاقات رو چنان ردیف کرده که یهو میگی خدایااااا اینم بود مگه مگه میشه همچین چیزی پسری که سالها جلوی چشمم بود و من حتی صورتشم ندیده بودم و منی که هر روز از جلو خونشون رد میشدم و اونم سالها ندیده بودتم تا اردیبهشت امسال که ساعات کاری و رفت و آمدنها روبهتر و بیشتر از حتی خودم میدونست. و بعد ماه ها تلاشش بالاخره ۱۱ دی ۱۴۰۴ اصغر شد دامادِ مامانم
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان