برای بدست اوردن یه کار چه بلاها که به سرم نمیاد با یکی حرف زدم قرار بود در زمان حاضر برم مصاحبه ی کاری منتها نباید پدر بفهمه چرا؟ چون کلی سنگ میندازه جلو پام پس فقط به مادرم گفتم اونم که همیشه خدا استرس داره و با سوالاتش بیشتر رو اعصابم خط خطی میکشه بالاخره اوکی داد که برم ساعت ۸ از خونه زدم بیرون تا ۹ و نیم تو خیابون بودم یخ زدم ولی از ماشین خبری نبود دست از پا درازتر برگشتم به صاحب کار پیام دادم گفتم جمعه رو بیخیال شو من یخ زدم ولی نتونستم بیام
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان