میان ترس های زندگیم از تو بیشتر میترسم
از تو که تمام هستی را یکباره نیست میکنی
از تو که در اوج خوشبختی بخت را پشیمان میکنی
از تو میترسم
از تو
(از دست دادن)
تمام لحظه های خوشم را به تلخی میکشانی
چه حسووودی تو
چه نا انصافی
بگذار یکبار بی تو باشد روزم
یا که قدری فرصت مرحمت کن بر من
از تو بسیااار میترسم
تا پلک برهم میزنم لبخند ،اشک میشود
تو چه خواهی از من
برو از پیشِ من
چه حسووودی تو
بگذار من نیز لحظه ای بخندم
لحظه ای بی تو شادی از سر گیرم
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان