دلتنگ ان لحظه ی زمین خوردن
که دستهایی محکم بلندم میکرد
دلتنگ آن بوسه ای که برای مرهم
بر زخمم زده میشد
دلتنگ آن انگشتان نرمینی که پاک میکرد
اشک های صادقانه و معصومانه ام را
به همان صداقت کودکانه دلتنگم
به اندازه ی اشک های ان چشمان معصوم
بغض در گلو دارم
شانه ای برای گریستن نیست
نقاب لبخند شب از صورت میفتد
و آیینه تنهایی دلتنگی را فریاد میزند
دلتنگم نه برای کسی یا کسانی
دلتنگ اشکهایی برای تسکین قلبم
برای فرو ریختن خودِ پوشالیم
چه بی رحم میشود چشم وقتی میداند
نیازمند بارانش هستی
چه ناز میکند اشک وقتی گونه ها بیتابش هستند
کاش کودکانه بغضم بشکند
صادقانه
صادقانه
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان