در این ساعت شوم
و من منتظر کلامت
وااااااای از غربت بی رحم
امااان از بی کسی
ارام نمیگیرد دل پژمرده ام برادر
دلم تنگ نیست
سنگ است
از روزگار و سرنوشتش
از نبودنهای بسیااارت
وااای که نفس کشیدن
در هوای غربت سخت میسوزاند
نفسم را که تو را میخواند
واااای از چشم های معصومت
که صدا میزند این هنگام
فریادرسی را
کاش من بودم به جای تو
کاااش نفس من بریده بود
و تو نفس میکشیدی
چه حقیرند واژه ها
برای نبودنت
برای لحظه ی رفتنت
حامد جانم
جانت که بی جان شد
من نیز خاک شدم
برچسب:
نویسنده: یوسف عباسیان